تبليغاتX
معمولی

معمولی

سلام

1)مدتها بود چیزی ننوشته بودم و کسی هم سراغی نگرفته بود و حرف و نکته ی مهم و قابل عرضی هم نبوده لابد! ولی خوب...

2)آخرین مطلبی که برای این صفحه آماده کرده بودم مربوط میشد به ویژه نامه ای که روزنامه مرحوم شرق در مورد داستان نویسی معاصر تدارک دیده بود که البته با توقیف شرق خود به خود منتفی شد و من هم از صرافت پست مطلب مزبور افتادم ولی با این حال توصیه ی اکید دارم به علاقه مندان داستان و داستان نویسی معاصر فارسی که  در صورت دسترسی به ویژه نامه ی مربوطه، تورقی بفرمایند که شک ندارم خالی از فایده نخواهد بود.حالا از ما گفتن!

3)چند روزی است که با بی حوصلگی مشغول تورق "نوشتن با دوربین" کتاب جنجالی مصاحبه با ابراهیم گلستان هستم .بله!! در جریانم  که مدتها از تب مطالب مربوط به کتاب گذشته و بس که دیگران گفتند و شنیدیم و خواندیم اصل مطلب  کمی بیات شده (کمی که چه عرض کنم!) ولی برای من که تازه دست به کار تورق کتاب شدم مطالب جالبی داشته،البته تا به اینجا.ضمن اینکه نمیدانم چرا به سبک منتقدین مطلق گرای ِ نه چندان پر مایه،علاقه مندم در مورد ابراهیم گلستان بلند بلند فکر کنم و نظر مطلق بدهم. القصه چه این کتاب منتشر میشد،چه نمیشد و با وجود مطالب فی الواقع عجیب و توهین و تحقیرهای عجیبتر ِجناب گلستان نسبت به برخی از مشاهیر ادبی و به طور کل هنری روزگار معاصر معتقدم بعد از "صادق هدایت" کسی با فهم،توان و شیوایی قلم گلستان در داستان نویسی معاصر وجود ندارد.نشان به ان نشانی که "خروس" یا "آذر ماه آخر پاییز" را بخوانید شاید با من موافق بودید.ضمناً اگر کسی از دو فیلم بلند داستانی جناب گلستان سراغی داشت (با کیفیت قابل دیدن البته)بد نیست اگر حالی هم از من بپرسد!

4)اول مهر ماه آمد و پاییز از راه رسید.یک فصل دیگر گذشت به نفع جناب عزراییل!مهر ماه همیشه برای من و احتمالا بعضی یا شاید بسیاری از هم نسلانم بوی ناخوشایند (بخوانید تهوع آور) مدرسه را با خودش می آورد، صفهای طولانی،سخنرانی های مذهبی-انقلابی ِ یک مشت نان به نرخ روز خور احمق،بلند گوهایی در دست بیماران روانی با صداهایی گوش خراش،زنگ معارف با افاضات عهد عتیق و کلاسهای کسل کننده ریاضیات و جبر و کوفت و زهر مار ِ بی خاصیت.زنگ انشا و هنر با معلم جغرافی و زنگ ورزش با عشق ترین بخش مدرسه و بالا خره ساعت 12:30 وقت آزادی،سالهاست که با رسیدن مهر ماه دلپیچه میگیرم و روزهاست که به محض رسیدن به ساعت 12:30 احساس آزادی(آزادی؟) میکنم.

5)به قول دوستی! بلاگ نویسی، یعنی کوتاه نویسی پس زیاده عرضی نیست.تا پست بعدی!  

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نکته اول:

چاپ هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۶برگزیده جشنواره قلم زرین ۱۳۸۱!روی ماه خداوند را ببوس. مصطفی مستور!              

کمی دیر(چاپ اول ۱۳۷۹،کمی؟؟) ولی در نهایت چشممان به جمال شاهکار جناب مستور روشن شد.شنیده بودم در مورد کتاب ولی شنیدن کی بود مانند خواندن!؟قصد داشتم مطلب یا مطلبکی نقد گون بنویسم ولی متاسفانه یا خوشبختانه سطح بسیار نازل کتاب اجازه نداد!پس فقط به چند کلمه در مورد کتاب بسنده میکنم و شاید روزی و روزگارانی حالی و مجالی اگر بود،مطلب مفصل تری با کمک و نظر خواهی از دوستانم در مورد ادبیات عامه پسند نوشتم!و اما در مورد داستان که شاید این سه کلمه شرحی باشد بر روند داستان از ابتدا تا انتها:

افتضاح،عامه پسند و تهوع آور.

نکته دوم:

تابستان آمد وهوا این روزها چندان دل انگیز و بهاری نیست.همین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

سلام
1)پیش مقدمه: یادم نیست اولین و آخرین باری که تلاش کردم وبلاگ (بلاگ)‌نویسی را تجربه کنم دقیقا چه موقع بود هر چند همان موقع هم چنگی به دلم نزد که نزد و رها کردم و به قول دوستی که رها نکرد وفی الحال یکی ازموفق‌ترین و شاید پرخواننده‌ترین صفحات وبستان را می‌نویسد، اسیر شبه ِ جمله‌ی سوالی ِ معروف ِ «که چی؟» شده بودم (ناگفته از همین دو سطر پیداست که هنوز هم اسیر همانم) و البته حالی و مجالی هم نبود (هنوز هم نیست لابد!) اگر نبود اصرار گاه و بیگاه دوستی گرامی و اهل ذوق و بی‌حوصلگی بیش از حد این روزها نمی‌نوشتم که نمی‌نوشتم که نمی‌نوشتم (اگر دوست دیگر اهل سخن‌وری‌ام اینجا بود حتما چیزکی به ارواح رفتگانم حواله می‌کرد که خوب ننویس به ...)شاید هم به قول مرحوم عمران صلاحی تقصیر هوای دل‌انگیز بهاری ست!
 
القصه برای یادآوری دوستان قدیمی عرض می‌کنم که شش یا هفت سال پیش (یادم نیست) صفحه‌ای در بلاگستان داشتم به نشانی روزانه و با تخلص اردی‌بهشت، که گهگاه داستانکی و نقدی و نظری می‌نوشتم و (به قول دکتر زیباکلام ) قص الاهذا...
 
2)مقدمه: بر دوستان دور و نزدیک واضح و مبرهن است که از ایام شباب ارادتی خاصه به جناب شاملو داشته و دارم پس به عنوان مقدمه‌‌‌! این دفتر (دفتر!!؟؟) را به شعری از حضرت حافظ  مزین نموده، باشد که مقبول مولوی‌پژوهان و اهل دل افتد!
           
                                        تا چند زنم بروی دریاها خشت
                                         بیزارشدم زبت پرستان کنشت
                                                      خیام که گفت دوزخی خواهد بود
                                                     که رفت به دوزخ که آمد ز بهشت
 
                                                                            (بیدل سمرقندی)        

3)بی‌مقدمه: برای دوستان پیگیر ادبیات معاصر سپیده شاملو اسم آشناییست. سال 79 که «انگار گفته بودی لیلی» (اولین اثر نویسنده‌اش) چاپ شد نویسنده‌ی خوش‌قریحه و بسیار تلخ (تاکید می‌کنم بسیار تلخ) به جامعه‌ي ادبی معاصر معرفی شد. انگارگفته... را همان سالها خواندم با وجودی گزندگی و تلخی فراوان و تعویض سکته‌گون راوی در اواسط قصه، بسیار پسندیدم و ... بهار پارسال که «سرخی تو از من» (سومین اثر و دومین رمان*) در آمد بی‌معطلی (مرداد ماه 3 ماه بعد از چاپ اول!) کتاب را خریدم و شروع به خواندم کردم، ولی... نشد! 100 صفحه خوانده و نخوانده رها شد که شد و هر بار دوست اهل ذوق نشانی از کتاب می‌گرفت، پاسخ محکم  «بعداً» می‌شنید تا همین چند روز پیش که به ضرب و زور بی‌حوصلگی این روزها (البته هوای دل انگیز بهاری هم بی تاثیر نبوده قطعا!) کتاب را دوباره از ابتدا خواندم. بعد از 100 صفحه اولیه صبوری کردم و بالاخره فتح و ظفری حاصل شد!

ماجرای چند زن میانسال در تهران معاصر (با هوشمندی و زیبایی قابل ستایش در عدم  ذکر نام شهر) که این بار تعویض راوی در داستان  بسیار فکر شده‌تر و بدون صدمه زدن به ریتم خوانش خواننده صورت می‌گیرد ولی ...

شخصا داستان را به دو بخش تقسیم می‌کنم 80 درصد ابتدایی و 20 درصد انتهایی (بدون لزوم  ذکر نام فصلها)در بخش اول منهای 100 صفحه ابتدایی که احتیاج مبرم به صبوری خواننده دارد (که صد البته من نداشتم) فضای کلی اثر با ضرباهنگ (ریتم) بسیار متوازن پیش می‌رود طوری که خواننده با فضا و شخصیت‌های قصه همراه شده و هم‌ذات‌پنداری منطقی و توام با لذت از خوانش اتفاق می‌افتد. شخصیت‌ها آهسته، آهسته (یا حداکثر با ریتم از پیش تعیین شده) معرفی شده به بلوغ داستانی می‌رسند. تا اینجای کار همه چیز به خوبی پیش می‌رود ولی اشکال درست از بخش دوم یعنی از جایی که داستان رو به اتمام گذاشته و شخصیت‌ها قرار است به سرانجام برسند شروع می‌شود! اولاً ریتم سرعت عجیبی می‌گیرد که چندان خوشایند خواننده نیست. دو اینکه انتهای داستان قابل حدس شده و نتیجه‌گیری و اتفاقات پایانی کمی تا قسمتی عجیب و غریب (و با کمی بی‌ادبی: باسمه‌ای و غیر قابل باور)به نظر می‌رسد. هر چند که سعی شده (این سعی به وضوح قابل مشاهده است) این اتفاق نیافتد ولی عملا پایان‌بندی داستان به نوعی «سرسری‌گذری»(!!!؟؟) دچار شده. به عبارت شاید ساده‌تر دو بخش فوق‌الذکر در امتداد منطقی یکدیگر نیستند انگار که نویسنده عجله عجیبی در به پایان رساندن قصه داشته. (شاید هم داشته). با این پایان‌بندی شاید لازم می‌بوده که داستان بیشتر و بیشتر از چیزی که هست ادامه پیدا می‌کرد (بدون شک توان و ظرفیت قصه بالاتر و بیشتر از این هم هست) ولی این اتفاق عملا نیافته و...
سخن کوتاه «انگار گفته...» را بیشتر دوست دارم اول: به دلایل بالا دوم: به این دلیل که «در انگار گفته بودی...» نویسنده سرخوش‌تر (شاید ناخواستهٰ شاید هم به خاطر کار اول بودن و عدم ترس ازنقد و نظرات بعد از چاپ) و بدون فکر کردن به مخاطب و البته بدون فاصله گرفتن با اثر، دست به نوشتن زده که در مورد «سرخی تو از من» این طور نیست و تلاش منطقی نویسنده برای پیراستن داستان و فکر کردن به خواننده در لحظه‌ي نگارش به کلیت کتاب لطمه زده! سوم:به قول دوست اهل سخن‌وری‌ام «انگار گفته...» خیلی دلی‌تر و البته کمی صادق‌تر از «سرخی تو از من» از کار در آمده. با این وجود «سرخی تو از من» را کتاب خواندنی و قابل اعتنایی می‌دانم و به دوستان دور و نزدیک پیشنهاد کردم و خواهم کرد. همین!

4)موخره: سپیده شاملو (با وجود اینکه با شاملوی بزرگ هیچ نسبتی ندارد (هر چند چه خوب که ندارد ایده ها و نظرات نسبت داشته‌ها با ایشان را هم دیده‌ایم و خوانده‌ایم!!!!) جزو نویسندگان ایرانی مورد علاقه‌ي من به عنوان خواننده‌ی پیگیر ادبیات داستانی معاصر  محسوب می‌شود که صاحب نگاه بسیار تیز بین و قلمی بسیار تواناست و تمام مطالب بالا صرفا ْ نظرات شخصی نگارنده است درمورد یکی از آثار ایشان، که فی‌الواقع اثر ارزشمندی‌ست.

* همیشه با تعریف کلمه رمان مشکل داشته و دارم لذا اثر فوق‌الذکر را اصولا ْ رمان نمی‌دانم با تعریف من (که البته تعریف بعضی بزرگان عرصه نقد ادبی‌ست نه تعریف من) «سرخی تو ازمن!» و آثار مشابه حداکثر یک داستان نیمه‌بلند محسوب می‌شوند.     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

شروع شد!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |